ستاره
ولی
دلی که میشکنه میشه: سوال بی جواب
گفتمش بی تو چه باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد
گفتمش همدم شب هایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد
ولی
دلی که میشکنه میشه: سوال بی جواب
گفتمش بی تو چه باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد
گفتمش همدم شب هایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد
عشق يعني سالهای عمر سخت
عشق يعني زهر شيرين بخت تلخ
عشق يعني خواستن له له زدن
عشق يعني سوختن پر پر زدن
عشق يعني جام لبریز از شراب
عشق يعني تشنگی يعني سراب
عشق يعني لایق مریم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني لحظه های بي قرار
عشق يعني صبر يعني انتظار
عشق يعني از سپیده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ي ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار
عشق يعني آرزو يعني امید
عشق يعني روشني يعني سپيد
عشق يعني غوطه خوردن بین موج
عشق يعني رد شدن از مرز اوجچقدر سخته تو چشهای کسی که تمومه عشقت رو ازت دزدید وبجاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه
داد نگاه کنی و به جای اینکه پر از کینه و نفرت باشی حس کنی هنوز دوسش داری
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی که دیدیش هیچی بجز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی دلت میخواد باز سرت رو به دیواری تکیه بدی که یه بار کل وجودت زیر آواره غرورش له شده
چقدر سخته وقتی که پشتت بهشه و اشک گونه هاتو خیس میکنه مجبوری بخندی تا حس کنه هنوزهم دوسش داری
چقدر سخته وقتی گل آرزوهاتو تو باغ دیگری میبینی و اون وقت زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک...
استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پربارترین خوشه را بیاوراما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با تكان سر جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پرپشت تر میدیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین
***
- بابا
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام
- به من چه بچه .. به مامانت بگو
- بابا
- هان؟
- من شیر می خوام
- لا اله الا الله
- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشین کوکی های قرمز می خوام
- آروم بگیر بچه
- بابا
- اههههه
- من پول می خوام
- چی ؟؟؟؟ !!!
- بابا
- اوهوم ؟
- منو می بری پارک ؟
- من ماشینمو نمی برم تو پارک تو رو ببرم ؟
- بابا
- هان ؟
- من زن می خوام
- ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز
- بابا
- ....
- من جیش دارم
- پوففف
- بابا
- درد
- من زن نمی خوام
- به درک
- بابا
- بلا
- تقصیر تو بود که من به دنیا اومدم یا مامان
- تقصیر عمه ات
- بابا
- زهرمار
- من یه اتاق شخصی می خوام
- بشین بچه
- بابا
- مرض
- منو دوس داری
- ها ؟
- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف
- بابا
- خفه
- بابا
- دیگه چته ؟
- من مامانمو می خوام
- از اول همینو بگو ... جونت در بیاد
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
گفتي که دگر در تو چنان حوصله اي نيست
گفتم که مرا دوست نداري گلهاي نيست
رفتي و خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئلهاي نيست
شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت
به گريه گفتمش آري و چه زود گذشت بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت
دلم در حلقه غمها نشسته
زبانم بسته و سازم شکسته
وجودم پر ز شعر عاشقانه ست
تو را مي خواهم و اينها بهانه ست
آسمان وقف نگاهت گل من
مانده ام چشم براهت گل من
هر کجا هستي و باشي گويم
که خدا پشت و پناهت گل من
همدم گل گشته ام همبستر خاکم مکن
قطره قطره مي چکم از چشم خود پاکم مکن ...
ترک ما کردي برو هم صحبت اغيار باش
با ما چون نيستي باهرکه خواهي يار باش
اگر درياي دل آبيست تويي فانوس زيبايش
اگر آيئنه يک دنياست تويي مفهوم و معنايش
تو يعني دسته اي گل را از آن سوي افق چيدن
تو يعني پاکي باران تو يعني لذت ديدن
تو يعني يک شقايق را به يک پروانه بخشيدن
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن
تو يعني يک کبوتر را زتنهايي رها کردن
خداي آسمان ها را به آرامي صدا کردن
تو يعني روح باران را متين و ساده بوسيدن
و يا در پاسخ يک لطف به روي غنچه خنديدن
اگر چه دوري از اينجا تو يعني اوج زيبايي
کنارم هستي و هر شب به خوابم باز مي آيي
اگر هرگز نمي خوابند دو چشم سرخ و نمناکم
اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم
ولي يادم نخواهد رفت که ياد تو هنوز اينجاست
ميان سايه روشن ها دل شيداي من تنهاست
نبايد زود مي رفتي و از دل کوچ مي کردي
افق ها منتظر ماندن که از اين راه برگردي
اگر يک آسمان دل را به قسط عشق بردارم
ميان عشق و زيبايي تورا من دوست مي دارم
آدمک آخر دنیاست بخنــــد
آدمک مرگ همین جاست بخنــد
دست خطــی که تو را عـاشق کرد
شوخی کاغــذی ماست بخنــد
آدمک خر نشــوی گریه کنی !
کل دنیا ســراب است بخنــد
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....
سر دستت علي گيرد نگهدارت خدا باشد
به غم کسي اسيرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هرکه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
دوستان را يادکردن عار نيست
قيمت کاغذ که صد دينار نيست
دوستان را ياد کن تا زنده اي
بعد مردن دوستي در کار نيست
تورا مي خواستم تا در جواني
نميرم از غم بي همزباني غم بي همزباني سوخت جانم
چه مي خواهم دگر زين زندگاني؟!
دگر حس شقايق را نداري
هواي قلب عاشق را نداري
واز چشمان خونسرد تو پيداست
که شور عشق سابق را نداري
گر دلي دارم بدان در دست توست
گر تني دارم بدان سر مست توست
گر دلم را بشکني باز هم چه سود
کين دل ساده من پيوست توست
خبر به دورترين نقطه جهان برسد
نخواست او به منٍ خستهٍ بي کمان برسد شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد خدا داند که من نفرين نمي کنم نکند به او که عاشق او بوده ام زيان برسد خدا کند فقط اين عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...چشم چشم دو ابرو ...... نگاه من به هر سو
پس چرا نيستي پيشم ؟..... نگاه خيس تو کو ؟
گوش گوش دوتا گوش ..... يه دست باز يه آغوش
بيا بگير قلبمو ..... يادم تورا فراموش
چوب چوب يه گردن ..... جايي نري تو بي من !
دق مي کنم ميميرم ..... اگه دور بشي از من
دست دست دوتا پا ..... ياد تو مونده اينجا
يادت مياد که گفتي ..... بي تو نميرم هيچ جا
من ؟ من ؟ يه عاشق ..... همون مجنون سابق

به جاي مقدمـــــــــــــــــــــــــــه
((به استان مهربان ترين كسي كه مي شناسمش))
نازنين
چنانت دوست مي دارم
وچنانت
مي شناسم
كه جرات مي كنم
دهانم را
رابردن نامت
بي پيشوندهاي
نالازم شاه وسلطان
متبرك كنم
من بچه محل كبوترهاي شمايم
وهيچ عقابي نيست
كه
برخي نگاهم نباشد
همچنانكه
هيچ جباري
كه بيمناك،آهم
درشگفتم
نفرين كدام پير
با انان است
كه
دستانشان
ازتو
تهي ماند
گيرم
به فاصله ي چشم بستني وگشودني.
اي ي ي مهربان
سبزناي پرچمت
كدام زمستان را
بهارنخواهدكرد ...؟
بـــــــــــوي ســـــــــــــرخ ســـــــــــــيب
عيدتوي كوچه هاست
لحظه ها
شادوگرم وپر ترانه اند
خاكهاي نرم ومهربان
كه هيچ
سنگهاي سخت وتيز
نيز
مستعدرويشند
خانه ها
ميزبان
كوزه هايي از
جوانه اند
بوي تازگي
شهر را
عبور مي كند
چندروز پيش
عيد راپيشواز رفته ام
خانه راتكانده ام
حياط را
رفت وروب كرده ام
قلب را
پاكتر ز پاك
باهزاركارخوب كرده ام
لحظه ي
حلول سال نوست
سال كهنه
مي رود كه
جابجا شود
سال تازه
بي قرار
لحظه
رسيدن است .
دركنار سفره
هفت سين سبز را
انتظار مي كشيم
انتظار مي كشيم
تاصداي توپ
عيدرا
درتمام شهر
منتشر كند.
دركنار سفره
مثل سالهاي پيش
مادرم،نشسته است .
مادري كه
خسته است
مادري كه
دستهاي مهربا ن او
كار سخت را
پنبه بسته است
درهمين
يكي، دوسال
برف پيري
ازسرش گذشته است .
چشم خيس او
قاب عكس روي طاق را
به خون نشسته است
چفيه پدر
هنوزهم
ازشميم سرخ عشق
تازه است
وپلاك كوچكش
مثل افتاب
برق مي زند
جانماز او
ابتداي اسمان وخانه است.
باتمام اينكه
هركجاي خانه
از حضوراو
پراست.
جاي او
دركنار سفره
سبز نيست
سخت، خالي است
مادرم
اگرچه
مثل ابر
درهواي گريه است.
بازهم
به خاطرحضورمن
اشك را
مهارمي كند
ودوباره
صبر
شرمگين
ان شكوهمند مي شود .
غم
فضاي خانه را
تنگ كرده است
بيش ازاين
نمي توان
زيرچتر غم
نشست
درمسير خانه ي اميدمان
پابه راه مي شويم
روبه گنبد
امام
مهربانترين كسي
كه
مي شناسمش
سلام مي كنيم.
موقع ورود
دسته اي از كبوتران
روبه سمت ما
بق،بقوكنان
پيشواز مي كنند
درنگاه مادرم
كه پيش ازاين
ابرغم دران
لانه كرده بود
سبزي حضور
جلوه
كرده است.
صحن بوي سيب سرخ مي دهد
چشمهاي من
درميان پركشيدن
كبوتران
تاب مي خورد.
قلب سردم
ازحضور روشني
گرم مي شود
دست مهرباني
ازسرم
عبور مي كند
پاي تا به سر
نگاه مي شوم
ناگهان
پدر
روبروي من
دركنار مادرايستاده است
ولبان روشنش
غرق خنده است .
چشمهايش
از
اميد
حرف مي زنند
مادرم،شكفته مي شود
من
شكوفه مي كنم
بهار مي شوم
وصداي گرم وپرطنين سازهاي دسته ي نقاره زن
ازفرازصحن
سال تازه را
درتمام شهر
جار مي زنند
عيد مي شود
روزوروزگار
روشن وسپيد مي شود
وقت ديده بوسي و
گفتن وشگفتن
((عيدتان سعيد))
مي شود.